بهراد بهراد ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

روز های عروسکی

سفر شمال خرداد ماه

سیزده خرداد با مامانمو و مامان بابای بهراد و همچنین خود بهراد رفتیم شمال پیش خاله بهار................... اولین باری که رفتیم ساحل بهراد هنوز خواب بود اما بالاخره بیدار شد و از اون همه آبی که دیده بود ذوق کرد.......................تاحالا تو اون عمرش اون همه آب ندیده بود.خیلی اولش ذوق کرد شن های ساحل و آب دریا اونو هر لحظه ذوق زده تر میکرد.....   بعد از یکی دو ساعت آب بازی بهراد که خیلی گشنش بود با کمال میل دلشو از دریا کند و با ما اومد ناهار بخوره ...
19 تير 1392

مسافرت خاله پگاه و مامان جون

ما یعنی من و مامانم که مامانبزرگ بهراده یه هفته ای رفته بودیم مسافرت.....بهراد که به ما عادت کرده بود.هرروز میومد پایین در خونه ی ما با اون دستای کوچولوش تق تق میکرد.خوشبختانه بابام تو خونه بود و درو واسش باز میکرد.بهراد هم با ذوق و شوق میرفت تو خونه ی ما.اول از همه سر قابلمه ها.وقتی میدید که خونه سوت و کوره.تو اتاق من میرفت.در و دیوارو نگاه میکرد وقتی میدید هیچ کس اون تو نیست.سرشو مینداخت پایینو میرفت.چند روز بعدش که بابام هم امد پیش ما.دیگه خونه ی ما خالی. ماهم اونور هم دلتنگ بهراد بودیم.بهراد هم دلتنگ ما و خونمون بود. حتی گاهی اوقات میرفت دم در خونمون و با گریه در میزد. تا بالاخره ما یعد یک هفته که فکر کنم برای بهراد چند ماهی گذش...
8 تير 1392

بهراد و آب بازی

اون روز بهراد با مامانیشو مامان و مادر جون و آقاجون(بدون من )رفته بود پارک ملت آب بازی. وقتی فواره ها بالا میومد از خوشحالی ذوق مرگ میشد.یه لحظه هم دیدیم  بهراد دهنشو کرده تو فواره ها!!!     خلاصه اون روز به اونا خیلی خوش گذشت. جای من  و شما خالی!!! ...
28 ارديبهشت 1392